Thursday, January 15, 2009

درد



.انسان رو به خاطر هيچ معامله می کنن
.اوضاع تغيير می کنه
.دوباره زمان دگرگونی رسيده


،اون آدميه که دوست داره با اسلحه ش شليک کنه
.ولی معنی اين کارو نمی دونه


...من فقط آه می کشم


،می تونستيم بيشتر با هم باشيم
...ولی طبيعت ، جنده است


...قلب شکسته خبر از شروع يه دوره ی بی ثبات می ده

Friday, December 19, 2008

خواب

. سلام
.ديشب خواب عجيبی ديدم
.بی نهايت غمگين بودی و من بغلت کرده بودم تا آروم باشی
،شايد چرت و پرت ديدم
،ولی اگه کاری هست که بتونم برای خوشحاليت بکنم
.بگو

Thursday, December 18, 2008

امتحان


هوا دم کرده است و ما منتظريم تا مگر نسيمی از لای علف ها سرازير شود ، حال آنکه سال گذشته و سال ما قبلش را خوب به خاطر می آوريم که هرچه دندان روی جگر گذاشتيم و امروز و فردا کرديم افاقه نکرد و همه علفزار توی گرمای بی تاب کننده تابستان آن سال ها پژمرد و سوخت. قبل از اين را ديگر من يادم نمی آيد، ولی اينطور که از شواهد برمی آيد و چند نفری می گويند ، هميشه همينطور بوده است. به هر تقدير مهم نيست ، من از کودکی هم دانسته ام زمان مفصل ندارد ، بگو حتی از آنجا که در دبستان نيز هيچگاه زندگی قبل از امتحان با بعد از آن تفاوت چندانی برايم نداشته است

Thursday, January 24, 2008

قلمرو سهند


فصل اول - همينجا ، توی اتاق


نمی دونم چی بگم . شايد يه روز تو اين اتاق بشينی ، جايی که ساعتها می نشست ، چای می خورد و می نوشت ، و از اينکه اينقدر بهش نزديک شدی خرسند باشی
نمی دونم چه اتفاقی افتاد ، ولی نبايد تو اين سن اين اتفاق می افتاد
به هر حال اينجا ديگه قلمرو منه
ممکنه روزی برسه که اينجا تنها راه ارتباط بين منو شماها باشه
برای همين افتتاحش کردم

حالا بايد برم چای بخورم


فصل دوم - توی همون اتاق